فردا پنج شنبه ۳۱ مرداد حلقه ی ترجمه تشکیل نمی گردد. (کلاس همان ساعت پنج است)
روز خیلی سردی بود . شب هنگام در بالکن رانبسته بود و هنگامی که نفسش را بیرون داد , ابری از بخار از دهانش برخاست. او روی تخت خوابیده بود و تنها صورتش خارج از تن پوش بود در حالی که پنج تای دیگر ابر بخار , نه , ده تای دیگر از آنها را درست می کرد بعد از رختخواب بیرون می آمد.
زن هنگامی که با طلوع آفتاب بیدار شد , او را نبوسیده بود . زن به آسانی در اختیارش قرار گرفت و هنگامی که روی زن دراز کشیده بود , زن هیچ کمکی به او نکرد اما کار مثل همیشه کاملا ساده بود , یا این که زن قبل از ان که ترکش کند , نبوسیدش و او نیز فورا چشمانش را بسته بود و با رویای یک بطری corona به بزرگی پمپ آب مونجیبوپلاتز به خواب رفته بود.
سپس بار دیگر , بعد از ظهر , بیدار شد و به یک بطری بزرگ کرونا فکر کرد . او سیگار دوست داشت اما هیچی باقی نگذاشته بود . به حمام رفت . برگشت. موبایلش را روشن کرد و دوباره آن را به حالت قبل بازگرداند . " سلام... من حامله ام .متاسفم که این طور بهت خبر میدم . پیش والدینم می روم . "
دو پیام متنی دیگر رسیده , هر دو از جانب فردی در کمپانی فیلم سازی بود که همچنین در پست آوائی او پیغام گذاشته بود و در حالی که هر بار عصبانی تر به نظر می رسید , سراغش را می گرفت که او کجاست . ساعت یک تمرینی برگزار می شد و یک نفر می بایست تا ساعت شش آن جا می ماند .
" سلام... من حامله ام متاسفم که این طور بهت خبر میدم . پیش والدینم میرم ." و او در حالی که ابر کوچک دیگری را به بیرون نفس می کشید , فکر کرد : اه , به جهنم .
فیلم درباره سه تا دوست بود که بعد از سالها , دوباره همدیگر را ملاقات می کنند . حالا یکی خواننده و دیگری پزشک بود و سومین نفر که او نقشش را بازی می کرد خیلی جالب توجه نبود . شخصیت او هیچ گاه خانه را ترک نکرده بود _ هنوز با خانواده اش زندگی می کرد _ و مانند سابق زیبا نبود اما می توانستی بفهمی که زمانی زیبا بوده است . طی یک شب که در فیلم نمایش داده می شود همه چیز برای این سه نفر تغییر می کند . (( شب گم شده )) گر چه کمی زیادی آمریکائی اما عنوان بدی نبود .
او هنوز شراب دست سازی را که مادرش در آخرین ملاقات خریده بود , داشت و شاید در جائی دیگر یک بطری مشروب اما سیگار بهتر بود و دود را تصور کرد در حالی که ریه هایش را پر می کرد و کم کم دچار سرگیجه می شد اما بعد دود ناچارا ریه هایش را ترک می کرد علی رقم این که او ترجیح می داد اصلا آن را به بیرون نفس نکشد . ابر کوچک شماره پنج.
ناگهان به ذهنش رسید: "مجبورم ماشینم را بفروشم." و از این که خود را در حال تفکر برای این موضوع یافت , متعجب شد اما دقیقا راجع به همان فکر می کرد من مجبورم ماشینم را بفروشم اگر بخواهم هر ماه قسد آن را بپردازم از توان مالی من خارج است. در هرحال این ماشین نه! پا را روی پدال گاز به سختی فشار می دهی و چیزی مانند صدای بنگ به گوش می رسد و مردی از برانسترار مجبور می شود بیاید و ماشین را بوکسل کند و تو هم ناچارا تاکسی می گیری تا موتور جدید را کار بگذارد و موتوری نظیر آن هزینه زیادی دارد. اندیشید سال های مازراتی به پایان می رسند و برای یک لحظه غمگین و بعد خشمگین شد و سپس چشمانش را بست و به خواب رفت. وقتی بیدارشد هوا دوباره تاریک می شد نه کاملا تاریک اما تقریبا تاریک. بیرون هوا خاکستری, آبی_خاکستری بود از آن رنگ هائی که فقط در پایان نوامبر, آغاز دسامبر, می توانستی حوالی سه و نیم بعدازظهر پیدا کنی زمانی که ممکن است برلین نیز سر از فنلاند درآورد.
سه یا درستش سه و نیم. بلند شد و به دستشوئی رفت و موقع برگشتن به کشو بزرگ آشپزخانه نگاه کرد تا ببیند سیگاری باقی مانده است. هیچی پیدا نکرد بنابراین بطری شراب شری را بلند کرد اما دوباره سرجاش گذاشت. برای یک لحظه احساس دوران کودکی اش بهش دست داد یکشنبه ها وقتی که هنوز بقیه خواب بودند به جاهای مختلف آپارتمان سرک می کشید و چون کسی نمی خواست با او بازی کند به تختش برمی گشت و پتوها مثل الان کاملا خنک بودند.
آن ها هیچ وقت جروبحث نکرده بودند. او سوالی نپرسیده بود و زن نیز چیزی نگفته بود. فکر می کرد:"اگر چیزی نمی گوید پس موضوعی برای بحث وجود ندارد و چیزی نمی تواند اتفاق بیافتد." این طریقه او باسایر زنان نیز بود. اگر چیزی برای بحث وجود می داشت, زن حتما می گفت و حالا فکر می کرد حماقت از جانب خودش بوده است. زن اگر واقعا دنبال دردسر نمی گشت حتما حرفی می زد. بنابراین یا چیزی برای بحث نبوده است و یا زن به دنبال مشکل می گشت.
وقتی برای اولین بار در کاسلار زن را ملاقات کرد فکر می کرد این رابطه به جائی نخواهد رسید و اگر هم برسد برای مدت طولانی دوامی نخواهد داشت. او نگاهی به بیرون به سوی کانال انداخته بود و گیلاس های پیاپی واین برای زن سفارش می داد در حالی که مانند همیشه به یک چیز فکر می کرد. احتمالا طرف مقابلش به موضوعی کاملا متفاوت فکر می کرد. زن موهای مشکی و چشم های آبی داشت و نگاهی که می توانست تو را به گریستن وادارد. او فکر می کرد این چشم ها هنگامی که اندکی پیرتر شوند به چه صورت در می آیند . چشم هائی که در تختخواب از چیزی شرمگین نیستند پس دلیلی ندارد که تو نیز از آن ها خجالت بکشی.
تلفنش زنگ زد و ناگهان از جا پرید و هنگامی که دید یک نفر از طرف کمپانی فیلم سازی است گذاشت همان طور زنگ بزند. صدای زنگ متوقف شد و سپس یک پیام متنی از جانب مدیر بخش طراحی رسید اما بدون آن که بخواندش حذفش کرد و به تختش برگشت. بعد دوباره بلند شد و در بالکن رابست. آهنگی گذاشت. دراز کشید و به ((آل گرین)) گوش سپرد و تصور کرد که دیگر چگونه نمی تواند به آل گرین در ماشین زیبایش گوش دهد. اتاق نسبتا سرد بود و پتو را تا گونه اش بالا کشید و هوای سرد مانند بادی بود که در مازراتی به صورتش می وزید. او از لیپزیگر به میدان پسترامر می راند و راهش را به سمت غرب ادامه می داد. به موزیک ((لالائی برای تو)) گوش می کرد و آفتاب سفید زمستان بین ساختمان های مقابلش می رقصید.
بای تربو حقیقتا اتومبیل خوشگلی بود و موتورش صدای سخت و خوشایندی داشت . ظرفیتش پنج سرنشین بود و مثل یک جعبه شکلات کشیده و زاویه دار بود وحالا همه چیز به پایان رسیده بود چون زن به او نگفته بود که باید پیشگیری کند آنها این کار را ده یا شاید هم دوازده بار انجام داده بودند حتی زمانی که زن عادت ماهانه داشت . آنها با هم خوب بودند. هم خودش لذت می برد هم زن و حالا او مجبور بود که از دست ماشین قشنگش خلاص شود.
نفسش را از بینی اش بیرون داد اما هیچ اتفاقی نیافتاد. دوباره تلاش کرد اما اتاق دیگر به اندازه کافی سرد نبود. می توانست گرمای رادیاتور پشت تختش را احساس کند. می توانستی آن گرما را تقریبا لمس کنی و هنگامی که هوای سرد خارج از خانه را تصور نمود اصلا نمی خواست بیرون برود.
در هر حال آنها نمی توانستند بدون او فیلم برداری کنند. آنها نمی توانستند بدون او فیلم برداری کنند! نیکلاس آن قسمت را مخصوصا برای او نوشته بود. شخصیت او در فیلم کمی شبیه خود واقعی اش بود. نیکلاس اغلب این راگفته بود و او هیچ وقت این اظهار نظر را دوست نداشت اما تا حد زیادی درست بود. حالا خوشحال بود زیرا آنها بدون او حتی در تمرین نیز نمی توانستند کاری را انجام دهند. به هر حال در آن موقع هر کسی می خواست فیلم هایش را با نقش آفرینی او بسازد.
یا نه! البته که می توانستند بدون او نیز کارها را سروسامان دهند و در واقع چه کسی هنوز تمایل داشت او در فیلمش بازی کند؟ دقیقا افرادی که تا قبل از این با او کار نکرده بودند. همیشه نوع مشابهی از نقش بهش پیشنهاد می شد اما تقصیر خودش بودو می توانست هم بگوید نه. کارگردانانی که او کارش را با آنها آغاز کرده بود حالا با آدمهای دیگری کار می کردند و فقط تصادفا استخوانی از سر دلسوزی به سمتش پرت می کردند. یک نقش کوچک در فیلم با حروف درشت :"با حضور بازیگر مهمان, دوست قدیمی ما, فری, و نه ما خودمان هم نمی دانیم چرا این کار را می کنیم."
لعنتی! فکر کرد می خواهم ابرهای کوچک بیشتری بسازم. بلند شد. در بالکن را گشود و به درون تخت خزید. اتاق در تاریکی فرو رفته بود اما چراغی روشن نکرد. بیرون از پنجره هم دیگر خاکستری یا آبی-خاکستری نبود. تقریبا سیاه بود. از بیرون, اندکی از نور نارنجی و ناخوشایند چراغهای خیابان های برلین شرقی به درون آمد و به نظر می رسید وسایل اتاق اندکی مرتعش می شوند. ناگهان نفسش به بخار تبدیل شد و از بینی اش خارج شد و احساس کرد که گوئی هوای موجود در ریه هایش برای همیشه ناپدید گشتند.
فکر کرد هفتمی است. سپس سه تای دیگر از آنها را ساخت و چشمانش را بست و به خواب رفت. ده دقیقه بعد بلند شد و به آشپزخانه رفت. از شراب شری مادرش نوشید. به دستشوئی رفت. برگشت و دراز کشید و دوباره به خواب رفت. نیمی از شب را خوابید و بعد یک پیامک رسیده بود. "سلام وحشت کردی؟ فقط می خواستم ببینم واقعا چقدر بی رگی. دیگه هیچ وقت به من زنگ نزن. میو."
تلفنش را خاموش کرد و به حمام رفت و دوش گرفت. یک دوش خیلی طولانی و خیلی داغ و همان طور به فکر کردن ادامه داد. به جهنم. بعد دراز کشید و سعی کرد بخوابد و بیشتر از آن چه انتظار داشت موثر بود.
روز خيلي سردي بود تمام شب در بالكن را نبسته بود و وقتی
نفسش را بیرون داد ابر کوچکی از بخار از دهانش بلند شد. روی تخت دراز کشید، تنها
صورتش از زیر پتو بیرون بود و همچنان ابرهایی با بخار دهانش مي ساخت. پنج تاي
ديگر، نه، ده تاي ديگر و بالاخره بلند شد.
صبح زمانی که همسرش از خواب بیدار شد او را نبوسیده بود زن
به راحتی در اختیارش قرار گرفته بود و هنگامی که روی او خوابیده بود هیچ کمکی
نکرده بود با این وجود وضع همیشه به همین سادگی بود. زن قبل از اینکه خانه را ترک
کند او را نبوسیده بود و او هم بلافاصله به خواب رفت و رؤیای یک بطری کورونا به
بزرگی پمپ آبی در مونبيوپلاس را دید.
بعدازظهر وقتی از خواب بلند شد در فکر یک بطری بزرگ کورونا
بود. میلش به سیگار هم می کشید اما چیزی برایش باقی نمانده بود. به حمام رفت و بعد
از بیرون آمدن، تلفن همراهش را روشن کرد و دوباره آن را سرجايش گذاشت.
"سلام ، تام کت، من حامله ام، متأسفم که این طوری می
گم، می رم پیش پدر و مادرم."
دو پیغام دیگر هم رسید، هر دو از طرف شخصی از یک شرکت
سینمایی بود که قبلاً هم پیغام گذاشته بود و با صدایی عصبانی تر از همیشه می پرسید
که "او کجاست" رأس ساعت یک برنامه داریم و تا ساعت شش یک نفر باید اینجا
باشد.
"سلام، تام کت، من حامله ام، متأسفم که این طوری می گم،
می رم پیش پدر و مادرم."
با خودش فکر کرد، برو به جهنم. و چهارمین ابر کوچک را با
هوای دهانش ساخت.
فیلم سینمایی در مورد سه دوست بود که بعد از سالها یکدیگر
را می دیدند. یکی از آنها خواننده شده بود، دیگری دکتر و نفر سومی که نقشش را او
بازی می کرد آدم مهمي نبود. او هیچ وقت خانه اش را ترک نکرده بود، همیشه با
خانواده اش زندگی می کرد و دیگر مثل سابق خوش قيافه نبود اما نشانه هایی از زیبایی
در چهره اش دیده می شد.
در طول شبی که در فیلم نمایش داده می شد همه چیز برای هر سه
نفرشان تغییر می کرد، فیلم "شب گمشده"، عنوان بدی نبود اگرچه خیلی
آمریکایی به نظر می رسید.
او هنوز از شراب جاافتاده ای که مادرش در آخرین ملاقات
برایش آورده بود، داشت و شاید می توانست یک شیشه شراب هم در جایی دیگر پیدا کند
اما یک سیگار خیلی بهتر بود. او وارد شدن دود سیگار را به ریه هایش در حالیکه کم
کم گیج می شد تصور کرد اما دود با نفس کشیدن از ریه هایش خارج می شد هر چند که
ترجیح می داد اصلاً این کار را نکند. نفسش را بیرون داد و پنجمین ابر را با هوای
دهانش ساخت.
يكدفعه
به این فکر کرد که باید ماشینم را بفروشم. از فکرش غافلگیر شده بود اما آن دقیقاً
همان چیزی بود که فکر می کرد. بايد ماشینم را بفروشم. اگر مجبور باشم هر ماه پول
زیادی برایش بپردازم دیگر نمی توانم از عهده اش برآیم. به هر حال این ماشین نه.
پایت را که روی گاز فشار می دهی چیزی منفجر می شود، بنگ، و باید کسی از خیابان
برونر بیاید و آن را بکسل کند و سپس مجبور شوی با تاکسی برگردی تا او یک موتور
جدید که کلی هم خرج دارد تهیه کند. با خودش فکر کرد سالهای مازراتی هم گذشت و برای
لحظه ای احساس غمگینی کرد و سپس تلاطم و بعد چشم هایش را بست و به خواب رفت.
وقتی بیدار شد دوباره هوا داشت تاریک می شد البته تا اندازه
ای تاریک، به ظاهر خاکستری تیره بود، روشنایی که شما فقط در اواخر نوامبر و اوایل
دسامبر در حدود ساعت سه یا سه و نیم بعدازظهر می بینید، زمانیکه برلین ممکن
است به همین شکل از فنلاند سردر آورد.
درست سه یا سه و نیم بود که او بلند شد و به دستشویی رفت و
در راه برگشت به کشوی بزرگ آشپزخانه سری زد تا ببیند که آنجا سیگاری هست، اما چیزی
پیدا نکرد پس یک شیشه شراب برداشت ولی دوباره آن را گذاشت. او برای یک لحظه حسي را
که در زمان بچگی داشت احساس كرد، راه رفتن دور آپارتمان در یکشنبه ای که هنوز همه
خواب بودند. آن زمان هیچ کس نمی خواست با او بازی کند، به رختخواب بر می گشت و
ملافه ها درست مثل الآن کاملاً سرد بودند.
آنها هرگز در این باره صحبت نکرده بودند. او هیچ سؤالی
نپرسیده بود و زن چیزی نگفته بود. فکر می کرد اگر زن چیزی نگوید پس هیچ بحثی وجود
ندارد و چیزی نمی تواند اتفاق بیفتد. این روشی برای زن های دیگر بود. او فکر کرد
اگر چیزی برای گفتن وجود می داشت زن مطمئناً یک چیزی گفته بود و حالا به حماقت
خودش فکر می کرد. زن اگر دنبال دردسر نبود چیزهای زیادی را می گفت بنابراین یا هیچ
چیزی برای بحث وجود نداشت یا دنبال دردسر می گشت.
اولین باری که زن را در کاسولار ملاقات کرد، فکر می کرد به
هیچ جایی نمی رسد و اگر هم برسد طولی نخواهد کشید. به کانال آب بيرون نگاه می کرد
و شیشه های متوالی شراب را برای زن سفارش می داد در حالیکه تمام وقتش در فکر همین
چیزها بود. از قرار معلوم زن به چیزهای متفاوتی فکر می کرده است. او موهایی مشکی و
چشمانی آبی داشت و نگاهی که می توانست شما را به گریه بیاندازد. او به این فکر می
کرد که زمانی که زن ها پیر می شوند چگونه اند. آنها از هیچ چیزی در رختخواب شرمنده
نمی شوند و با این وجود شما هم مجبور نیستید احساس شرمندگی بکنید.
تلفنش زنگ زد و او یکبار دیگر از جایش پرید. زمانی که دید
کسی از شرکت سینمایی بود، گذاشت زنگ بزند. صدای زنگ که قطع شد یک پیغام از مدیر
بخش طراحی لباس آمد اما او آن را بدون اینکه بخواند پاک کرد و به رختخواب
برگشت. بعد دوباره بلند شد و در بالکن را بست و موسیقی گذاشت، دراز کشید، و به ال
گرین گوش داد و در این فکر بود که چگونه دیگر به ال گرین در ماشین زیبایش گوش
نخواهد داد. اتاق هنوز نسبتاً سرد بود او لحاف را دقیقاً تا چانه اش کشید و هوای
سرد شبیه بادی بود که در مازراتی به صورتش می خورد. او از خیابان لیپزیگر تا پستس
پلاتز می راند و به سمت غرب ادامه می داد. به آهنگ "لا لا برای تو" گوش
می داد و خورشید سفید زمستان میان ساختمان های پیش رویش می رقصید.
حقيقتاً بيتوربو ماشين قشنگي بود موتورش صداي خشن و مطبوعي
داشت و براي پنج نفر ظرفيت داشت و مثل يك جعبه شكلات زاويه دار بود و حالا همه چيز
داشت به پايان مي رسيد چون زن به او نگفته بود كه بايد احتياط كند. آنها ده يا
شايد هم دوازده بار آن كار را كرده بودند حتي وقتي كه زن عادت ماهانه داشت. با هم
خوب بودند و هر دو لذت مي بردند و حالا مجبور بود از دست ماشين قشنگش خلاص شود.
او نفسش را از دهانش بيرون داد، ولي هيچ اتفاقي نيفتاد
دوباره سعي كرد اما اتاق ديگر به اندازه كافي سرد نبود گرماي رادياتور پشت تخت را
مي توانست حس كند تقريباً مي شد حرارتش را لمس كرد و زمانيكه به هواي سرد بيرون
فكر مي كرد اصلاً دلش نمي خواست بيرون برود.
به هر حال آنها بدون او فيلمبرداري نمي كردند. نمي توانستند
بدون او فيلمبرداري كنند! نيكلاس آن بخش را مخصوص او نوشته بود شخصيتش در فيلم كمي
شبيه خود واقعيش بود. نيكلاس اغلب اين را مي گفت و او گاهي اين حرف را دوست نداشت
اما تا حدي درست به نظر مي رسيد.حالا خوشحال بود چون آنها واقعاً نمي توانستند
بدون او سر كنند حتي در تمرين. به هر حال، حالا همه مي خواستند كه او در فيلمشان
بازي كند.
يا، نه، البته آنها مي توانستند بدون او هم موفق شوند.در
واقع چه كسي حالا حاضر بود فيلمش را با حضور او بسازد؟ مسلماً آنهايي كه قبلاً با
او كار نكرده بودند. هميشه چنين نقش هايي به او پيشنهاد مي شد اما انتخاب با خودش
بود مي توانست بگويد نه. كارگردان هاي كه او كارش را با آنها شروع كرده بود حالا
با افراد ديگري كار مي كردند و گاهي هم از سر صدقه نقشي به او مي دادند. يك نقش
كوچك در فيلم، با حروف درشتي در تيتراژ فيلم:"با حضور بازيگر مهمان، دوست
قديمي ما فري، و نه ما هم نمي دانيم چرا اين كار را انجام مي دهيم."
با خودش فكر كرد، لعنتي، من مي خواهم ابرهاي كوچك بيشتري
بسازم. بلند شد در بالكن را باز كرد و چهار دست و پا به رختخواب برگشت. اتاق تاريك
بود اما او چراغي روشن نكرد. بيرون پنجره ديگر خاكستري يا خاكستري تيره نبود،
تقريباً سياه بود. از بيرون كمي از نور نارنجي ناخوشايند خيابان برلين شرقي به
درون مي آمد و به نظر مي رسيد كه اشياء داخل اتاق كمي مي لرزند. نفسش فوراً در
بيرون دهانش به بخار تبديل شد و احساس كرد هواي درون ريه هايش براي هميشه گم شده
است.
با خودش فكر كرد، شماره هفت. سپس سه تاي ديگر ساخت و چشم
هايش را بست و خوابيد. ده دقيقه بعد بيدار شد و به آشپزخانه رفت شراب مادرش را
نوشيد، و به دستشويي رفت، برگشت و دوباره به خواب رفت. نيمي از شب را خوابيد و سپس
يك پيام برايش رسيد.
"سلام، ترسيدي؟ فقط مي خواستم ببينم چقدر خونسردي.
ديگه با من تماس نگير، ميو."
تلفنش را خاموش كرد حمام رفت و دوش گرفت. يك دوش خيلي
طولاني و داغ، و با خودش فكر مي كرد: به جهنم. سپس دراز كشيد و سعي كرد كه بخوابد
و از آن چيزي كه انتظار داشت بهتر نتيجه داد.
سالهای مازراتی (1)
اثر: ماکسیم بیلر
مترجم علی رحمانی
روز خیلی سردی بود. تمام شب درِ بالکن را نبسته بود و وقتی نفسش را بیرون می داد یک ابر کوچک بخار از دهانش برمیخاست. در حالی که فقط صورتش از لحاف بیرون بود در تختخواب دراز کشیده بود و ابرهای بخار درست می کرد. پنج تای دیگر، نه، ده تا ابر دیگر ، بعدش بلند خواهد شد.
سحر که زن بیدار شده بود او را نبوسیده بود. فقط خیلی راحت روبهراهش کرده بود. و وقتی او رویش خوابیده بود هیچ کمکی بهش نکرده بود، ولی مثل همیشه، راه که میافتاد بقیهاش راحت بود. حتی پیش از رفتن هم نبوسیده بودش، او هم بیدرنگ باز به خواب فرورفته بود و خواب یک بطری کورونا)2) به بزرگی پمپ آب مونبیوپلاتس(3) را دیده بود.
بعد دوباره بیدار شد – از ظهر گذشته بود- و به فکر بطری بزرگ کورونا افتاد. دلش سیگار می خواست، اما هیچ در بساطش نبود. رفت دستشویی، برگشت، موبایلش را روشن کرد و گذاشت سر جایش. « سلام تام گربهه، من حاملهام. ببخشید که اینطوری بهت گفتم. میرم خونهی پدر و مادرم.»
دو تا پیامک دیگر رسیده بود، هردو از یک نفر در کمپانی فیلمسازی. برایش در ایمیل صوتیاش هم پیغامهایی گذاشته بود که هردفعه با صدای عصبانی تری سراغش را گرفته بود. ساعتِ یک تمرین بود، یک نفر قرار بود تا ساعت شش بیاید.
« سلام تام گربهه، من حامله ام. ببخشید که اینطوری بهت گفتم. میرم خونه ی پدر و مادرم.»
با خودش گفت:« اَه. به جهنم!» داشت یک ابر کوچک دیگر بیرون میداد. شماره ی چهار.
فیلم در مورد سه تا دوست بود که بعد از سالها دوباره با هم دیدار میکنند. حالا یکیشان خواننده شده بود، یکی دکتر، و سومی، همان نقشی که او بازی می کرد، کَسِ مهمی نبود. این شخصیت هیچ وقت خانه را ترک نکرده بود – هنوز با خانواده اش زندگی می کرد- و دیگر به خوش قیافگی سابق نبود، اما می شد بفهمی که روزی خوشقیافه بوده است. در طول تنها شبی که در فیلم تصویر می شد همه چیز برای همهی آنها تغییر میکرد. «شب گمشده» عنوان خوبی بود، اگرچه یک خرده زیادی آمریکایی بود.
هنوز آن شراب طبخی(4) را که مادرش در آخرین دیدارشان برایش خریده بود، داشت، شاید هم یک بطری مشروب جایی پیدا میشد. سیگار بهتر بود. تصور کرد که دود در حال پر کردن ریههایش است، به آرامی منگش میکند، با این که دوست داشت اصلا بیرونش ندهد عاقبت باید ریه هایش را ترک می کرد. ابر کوچک شمارهی پنج.
یکدفعه به سرش زد که: باید ماشین را بفروشم. از اینکه دارد چنین فکری میکند غافلگیر شده بود، ولی دقیقاً به همین فکر کرده بود: باید ماشین را بفروشم. اگر قرار باشد هرماه اینقدر خرجش کنم دیگر نمیتوانم از پسش بر بیایم. در هر صورت این ماشین نه. به زور شتاب میگیرد، وچیزی تویش میترکد؛ بنگ! و آن یارو باید از خیابان برونر بیاید و بکسلش کند. بعد باید تا وقتی برایش یک موتور جدید پیدا میکند تاکسی بگیری، تازه یک همچین موتوری خدا تومن پولش میشود.» بعد با خودش گفت: « این هم از سالهای مازراتی!» و برای لحظهای احساس ناراحتی کرد. بعد آشفته شد و سپس چشمهایش را بست و به خواب رفت.
وقتی بیدار شد، دوباره داشت تاریک میشد. هنوز کاملا تاریک نبود، ولی کموبیش تاریک شدهبود. بیرون خاکستری، خاکستری مایل به آبی بود- از آن نورهایی که فقط اواخر نوامبر، اوایل دسامبر، میتوانی ببینی. ساعت سه، سه و نیم، وقتی برلین ممکن است همین جوری از فنلاند سر در بیاورد.
ساعت سه، سه ونیم- آره. بلند شد، رفت دستشویی، و در بازگشت توی کشوی بزرگ آشپزخانه را نگاه کرد بلکه آنجا سیگاری باشد. هیچی پیدا نکرد، برای همین بطری شراب طبخ را برداشت، ولی بعد دوباره گذاشت سر جایش. برای یک لحظه حسی مثل زمانی که بچه بود بهش دست داد. روز یکشنبه، وقتی همه خواب بودند، توی آپارتمان دوره می افتاد، و چون هیچکس نمیخواست با او بازی کند برمیگشت به تختخواب، و ملافه ها به خوبی همین حالا سرد بودند.
آنها هیچ وقت در موردش حرف نزده بودند. او هیچ سوالی نپرسیده بود و طرف هم هیچ چیز نگفته بود، پس چیزی برای بحث کردن وجود نداشت، هیچ اتفاقی نمیافتاد. با زنهای دیگر هم همینطور بود. او فکر میکرد اگر باید درمورد چیزی بحث شود، زن باید چیزی بگوید . ولی حالا داشت فکر میکرد که البته حماقت خودش بوده است. زن در صورتی چیزی میگفت که دنبال دردسر نمیگشت . پس یا چیزی نبوده که سرش بحث کنند یا اینکه او دنبال دردسر می گشته.
اولین باری که او را در کاسولار(5)دید فکر کرد این رابطه به هیچ جا نمی رسد و اگر هم برسد زیاد دوام نمی آورد. او در حالی که تمام مدت در همین فکر بود، به کانال آب بیرون نگاه میکرد و پشت سر هم برای زن گیلاسهای مشروب سفارش میداد. احتمالا طرف داشته به چیز کاملا متفاوتی فکر میکرده. او موهای مشکی، چشمهای آبی، و نگاهی داشت که می توانست اشکت را در بیاورد. فکر کرد وقتی زنها یک خورده مسنتر باشند همین جوری می شود. توی تخت خواب از هیچ چیز خجالت نمیکشند ، پس تو هم لازم نیست توی تخت خواب از چیزی خجالت بکشی.
تلفنش زنگ زد و او یکدفعه از جا پرید. وقتی دید یکی از کمپانی فیلمسازی است گذاشت که زنگ بزند. زنگ قطع شد و بعد یک پیامک از مدیر طراحی لباس آمد، اما او بدون این که آن را بخواند پاکش کرد و برگشت به تختخواب. بعد دوباره بلند شد و در بالکن را بست. یک آهنگ گذاشت ، دراز کشید و به اَلگرین(6) گوش داد. فکر کرد که چطور دیگر نمی تواند در ماشین قشنگش اَلگرین گوش کند. هنوز توی اتاق خیلی سرد بود. لحاف را تا زیر چانه اش بالا کشید، هوای سرد مثل وقتی بود که توی مازراتی به صورتش می وزید. او از خیابان لپزیگر تا میدان پستدامر، و بعد به سمت غرب رانندگی میکرد. به آهنگ «لالا، برای تو» گوش میداد و خورشید سپید رنگ زمستان بین ساختمانهای پیش رویش می رقصید.
بایتوربو(7) واقعا اتومبیل قشنگی بود. موتورش صدای خفن و دلچسبی داشت. پنج نفر ظرفیت داشت، و مثل یک جعبهی شکلات چهارگوش بود. حالا همهی اینها دود میشد، چون طرف بهش نگفته بود باید پیشگیری کند. آنها ده یا شاید دوازده بار با هم آنکار را کرده بودند، حتی وقتی زن توی عادت ماهانهاش بود. با هم خوش بودند- هم او حالش را میکرد و هم طرف- و حالا باید از دست ماشین خوشگلاش خلاص میشد.
او نفسش را از دهان بیرون داد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره امتحان کرد، ولی اتاق دیگر به قدر کافی سرد نبود. او گرمای رادیاتور را پشت تختش حس میکرد. حرارتش را حتی میشد لمس کنی. وقتی به فکر سرمای بیرون میافتاد، اصلا دلش نمیخواست بیرون برود.
به هر حال، آنها بدون او فیلمبرداری نمیکردند. امکان نداشت بدون او فیلمبرداری کنند! نیکلاس(8) آن قسمت را فقط مخصوص او نوشته بود- شخصیتش توی فیلم تا حدی شبیه خود واقعیاش بود. نیکلاس همیشه همین را میگفت و او گاهی از این حرف خوشش نمیآمد. ولی بیشتر وقتها اشکالی نداشت. حالا خوشحال بود، چون واقعا بدون او نمیتوانستند کاری از پیش ببرند. حتی توی تمرین.
در هر صورت حالا همه میخواستند فیلم را با حضور او بسازند.
ولی نه، حتما آنها میتوانستند بدون او از پسش بر بیایند. واقعاً حالا کی دلش میخواست فیلم را با او بسازد؟ دقیقاً-آنهایی که قبلا با او کار نکرده بودند. همیشه همچین نقشی به او پیشنهاد میشد. دیگر به عهدهی خودش بود، میتوانست نه بگوید. کارگردانهایی که او با آنها شروع کرده بود حالا با آدمهای دیگری کار میکردند و گهگاه از سرِ صدقه نقشی هم برای او کنار میگذاشتند. یک نقش کوچک در فیلم، و با حروف درشت در عنوانبندی مینوشتند: « بازیگر میهمان دوست قدیمیمان فری(9)، و نه، ما خودمان هم نمیدانیم چرا همچین کاری میکنیم.»
باخودش گفت: «لعنتی! دوست دارم باز هم ابر بسازم.» بلند شد، درِ بالکن را باز کرد و چهاردست و پا به تختخوابش برگشت. داخل اتاق تاریک بود، ولی او چراغ را روشن نکرد. بیرون پنجره، دیگر خاکستری، یا خاکستری مایل به آبی نبود. تقریبا سیاه بود. از بیرون، کمی از نور زشت و نارنجیرنگ روشنایی خیابانهای برلین شرقی به داخل پالوده میشد و اشیای داخل اتاق انگار به نرمی میلرزیدند. نفسش به سرعت بیرون دهان به ابر تبدیل شد، و حس کرد انگار هوای داخل ریههایش برای همیشه گم شده است.
با خود گفت: شماره هفت. بعد سهتای دیگر را ساخت و چشمهایش را بست. خوابش برد، ده دقیقهی دیگر بیدار شد و به آشپزخانه رفت. شراب طبخ مادرش را نوشید، رفت دستشویی و دوباره خودش را ولو کرد که بخوابد. نیمی از شب را خوابید، و بعدش یک پیامک رسید.
«سلام، ترسیدی؟ خواستم ببینم واقعا چقدر بیبخاری. دیگه هیچوقت بهم زنگ نزن. میو.»
تلفنش را خاموش کرد، رفت حمام و دوش گرفت. یک دوش خیلی طولانی، و خیلی داغ گرفت. در حالیکه مدام با خودش میگفت: « به جهنم!» بعد دراز کشید و سعی کرد بخوابد، از آنچیزی که فکرش را میکرد بهتر نتیجه داد.
1- Maserati: یک اتوموبیل ایتالیایی
2- corona : مارک خاصی از مشروب
3- Monbijouplatz : نام میدانی در برلین.
4- cooking sherry : نوع خاصی از شراب مخصوص پخت و پز که به آن نمک میافزایند و برای نوشیدن مناسب نیست.
5- Casolare
6- Al Green: خواننده امریکایی گاسپل و ساول.
7- Biturbo
8- Niklas
9- Feri
پ.ن.دوستان لطفا حداکثر تا پنج شنبه ترجمههای نهایی شان را اینجا بگذارند که قرار است پستهای قبلی را برداریم و فقط ترجمه های کامل باقی بماند. داستان بعدی هم از ریچارد فورد است. که پنج شنبه روی وبلاگ می گذارم.
بای توربو واقعا اتومبیل قشنگی بود. موتورش صدای دلپذیر و خشنی داشت. پنج نفر ظرفیت داشت و مثل یک جعبه ی شکلات باریک و کشیده بود. و حالا همه ی آنها به پایان رسیده بود، چون زن بهش نگفته بود تا اقدامات احتیاطی را به عمل آورد. آنها ده شاید هم دوازده بارانجامش داه بودند، حتی زمانی که زن عادت ماهیانه داشت. با همدیگر خوب بودند – هر دو لذت می بردند – و حالا مجبور بود از شر ماشین قشنگش خلاص شود.
نفسش را از دهانش بیرون داد، اما اتفاقی نیفتاد. دوباره سعی کرد، ولی اتاق دیگر به اندازه کافی سرد نبود. گرمی رادیاتور پشت تختش را می توانست احساس کند. تقریبا می توانستی گرمایش را لمس کنی، و وقتی که به هوای سرد بیرون فکر کرد اصلا نمی خواست که بیرون برود.
به هر حال آنها بدون او فیلمبرداری نمی کردند. نمی توانستند بدون او فیلمبرداری کنند! نیکلاس نقش را مخصوص او نوشته بود – شخصیتش در فیلم قدری شبیه خود واقعیش بود. نیکلاس اغلب این را می گفت، و او گاهی اوقات از آن خوشش نمی آمد، اما معمولا خوب بود. حالا خوشحال بود، چون حتی در تمرین هم بدون او کاری از پیش نمی بردند. به هر حال در این لحظه همه می خواستند فیلم هایی بسازند که او در آنها بازی کند.
یا اینکه، نه، مطمئنا می توانستند بدون او کار را پیش ببرند. واقعا چه کسی هنوز حاضر بود که در فیلمش نقشی به او بدهد؟ مسلماً کسانی که در گذشته با او کار نکرده بودند. همیشه نقش مشابهی به او پیشنهاد می شد، اما انتخاب با خودش بود می توانست آنها را رد کند. کارگردانهایی که کارش را با آنها شروع کرده بود حالا با افراد دیگری کار می کردند، تنها از روی صدقه و خیرخواهی به او پیشنهاد کار می کردند. نقش کوچکی در فیلم، با حروف بزرگ در تیتراژ آغازین: " بازیگر میهمان دوست قدیمی مان فِری ، و، نه، ما حتی نمی دانیم چرا چنین کاری می کنیم."
با خودش فکر کرد لعنتی، می خواهم ابر بیشتری درست کنم. بلند شد و در بالکن را باز کرد، و داخل رختخواب خزید. اتاق تاریک بود ولی چراغی روشن نکرد. بیرون پنجره دیگر خاکستری یا خاکستری آبی نبود، تقریبا سیاه شده بود. قدری از روشنایی ناخوشایند و نارنجی رنگ خیابان شرقی برلین به داخل می آمد. و به نظر می رسید که اشیا داخل اتاق به آرامی درحال جنبیدن هستند. نفسش در بیرون دهانش فورا به بخار تبدیل شد، و حس کرد که هوای درون ششهایش برای همیشه از دست رفته است.
با خودش فکر کرد، شماره ی هفت. سپس سه تای دیگر ساخت وچشمانش را بست. خوابید و ده دقیقه بعد بلند شد و به آشپزخانه رفت. شِری مادرش را نوشید، دستشویی رفت و به پشت دراز کشید و دوباره به خواب فرو رفت.
نیمی از شب را خوابید و بعد یک پیام برایش رسید.
" سلام، هول کردی؟ واقعا می خواستم ببینم تا چه حد بی خیالی. دیگه هیچ وقت با من تماس نگیر. میو." تلفنش را خاموش کرد ، حمام رفت و دوش گرفت. یک دوش داغ و طولانی مدت گرفت و مدام فکر می کرد: به جهنم. بعد دراز کشید و سعی کرد بخوابد، ازآن چیزی که فکرش را می کرد بهتر نتیجه داد.
یکدفعه با خودش فکر کرد که باید ماشین را بفروشم. از اینکه در حال فکر کردن به چنین موضوعی بود تعجب کرد، ولی این دقیقا همان چیزی بود که بهش فکر می کرد. باید ماشین را بفروشم. دیگر بیش از این از عهده اش بر نمی آیم اگر مجبور باشم هر ماه کلی پول بابتش بدهم. به هر حال این ماشین دیگر نه. به زحمت گازبدهی و یک دفعه چیزی بَنگی صدا دهد، و آن یارو توی خیابان برونِن باید بیاید و آن را یدک بکشد، و بعد مجبور بشوی تاکسی بگیری تا زمانی که او یک موتور نو دست و پا کند، و یک موتور مثل آن هم کلی قیمت دارد. با خودش فکر کرد، سالهای مازاراتی هم گذشت، برای لحظه ای احساس ناراحتی کرد. سپس احساس عصبانیت کرد، و بعد چشمانش را بست و به خواب رفت.
وقتی بیدار شد، هوا دوباره تاریک بود. هنوزکاملا تاریک نبود، ولی نسبتاً تاریک شده بود. بیرون دلگیر بود، دلگیر و غم انگیز – نوعی روشنایی که فقط اواخر نوامبر، شروع ماه دسامبر، می شود شاهد بود، حوالی سه یا سه و نیم بعدازظهر، ممکن است طوری به نظر برسد که برلیناز فنلاند سر در آورده است.
راس سه یا سه و نیم. بلند شد، وبه دستشویی رفت، و موقع برگشتن به داخل کشوی بزرگ آشپزخانه سرک کشید تا ببیند آنجا سیگاری پیدا می شود. هیچی پیدا نکرد، پس بطری شِری را برداشت، ولی بعد دوباره سر جایش گذاشت. برای لحظه ای احساسی که دوران بچگیش داشت به او دست داد، پرسه زدن اطراف آپارتمان در یک روز یکشنبه وقتی که همه هنوز خواب بودند. چون هیچ کس نمی خواست با او بازی کند، به رختخواب برمی گشت، و ملافه ها درست مثل الان سرد بودند.
آنها هیچ وقت مطرحش نکرده بودند. او هیچ سوالی نپرسیده بود، و او هم هیچ چیز نگفته بود. فکر کرد اگر هیچ چیزی نمی گوید، پس لابد چیزی برای مطرح کردن وجود ندارد، هیچ اتفاقی نمی افتد. این همان راه و روشی بود که با بقیه زنها داشت. اگر چیزی برای مطرح کردن می بود، او حتما چیزی می گفت، و حالا فکر می کرد که بطور حتم حماقت از خودش بوده است. تنها اگر می خواست دچار دردسر نشود ممکن بود چیزی بگوید. بنابراین یا چیزی برای مطرح کردنش نبود یا دنبال دردسر می گشت.
...
روز خیلی سردی بود. در ایوان را در طول شب نبسته بود ، و وقتی که نفسش را بیرون می داد ابر کوچکی از بخار از دهانش بر می خاست. در رختخواب دراز کشیده بود درحالی که فقط صورتش بیرون از رواندازبود ، توده های ابری از بخار تولید می کرد . پنج تای دیگر ، نه ، تا ده ابردیگر، و بعد بلند می شد.
سپیده دم هنگامی که زنش بیدار شده بود او را نبوسید. زنش به آسانی برایش بدست آمده بود ، و وقتی که رویش خوابیده بود زنش مساعدت نکرد ، اما کاملا آسان بود درست مثل همیشه . زنش قبل از اینکه آنجا را ترک کند او را نبوسیده بود ، و او هم دوباره فورا به خواب رفته بود و رویای یک بطری از کورونا به بزرگی پمپ آب توی مونبیوپلاتس را دید.
سپس دوباره بیدار شد – بعد از ظهر بود – و به یاد بطری بزرگ کورونا افتاد. دلش می خواست سیگاری بکشد ولی سیگاری باقی نمانده بود . به حمام رفت ، و برگشت ، موبایلش را روشن کرد ، ودوباره آن را روی زمین گذاشت . " سلام ، تام – کت، من حامله هستم. ببخشید که اینطوری بهت می گم. می روم پیش پدر و مادرم."
دو پیغام دیگر هم رسیده بود ، هر دو از فردی در شرکت فیلمسازی ، که پیغام هایی نیز بر روی ایمیل صوتی اش گذاشته بود و با صدایی که هر دفعه عصبانی تر می شد از او پرسیده بود که کجاست. تمرینی در ساعت یک برگزار می شد و یکی باید تا ساعت شش آنجا می بود.
" سلام ، تام- کت، من حامله هستم. ببخشید که اینطوری بهت می گم. می روم پیش پدر و مادرم." آه ، برو به جهنم ، با خودش فکر کرد در حالی که ابر کوچک دیگری را با نفسش بیرون داد . شماره ی چهار.
فیلم درباره سه دوست بود که بعد از سالها یکدیگر را ملاقات می کنند. یکیشان اکنون یک خواننده بود ، یکیشان پزشک ،و سومی ، همانی که او نقشش را بازی می کرد ، فرد مهمی نبود. شخصیتی که او نقشش را ایفا می کرد هرگز خانه را ترک نکرده بود – هنوز با خانواده اش زندگی می کرد – و به خوش قیافگی گذشته نبود ، اما می شد بفهمی که سابقا خوش تیپ بوده است. در طی یک شبی که در فیلم نمایش داده می شد همه چیز برای تمامی آنها تغییر می کند. " شب از دست رفته. " عنوان بدی نبود ، اگر زیادی امریکایی نمی شد.
او هنوز شراب شری را که مادرش در آخرین دیدارش خریده بود داشت، و شاید یک بطری شراب در جایی گیر می آورد. ولی سیگار بهتر خواهد بود . دود را در حالی که ششهایش را پر می کرد تصور کرد ،در حالی که به آرامی منگش می کند ، اما دود باید ششهایش را دوباره ترک کند ، اگر چه ترجیح می داد که آن را با نفسش بیرون ندهد. ابر کوچک شماره پنج.

